تو اخترک بعدی میخواره ای می نشست.دیدار کوتاه بود اما شهریارکوچولو رو به
غمی بزرگ فرو برد.
به میخواره که صم بکم پشت یک مشت بطری خالی و یکی دوتا بطری پر نشسته
بود گفت:ـ چه کار داری می کنی؟
میخواره با لحن غمزده ای جواب داد:ـ می میزنم.
شهریار کوچولو پرسید:ـ می میزنی که چی؟
میخواره جواب داد:- که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید:
ـکه چی را فراموش کنی؟
میخواره همان طور که سرش را می انداخت پایین گفت:ـ سرشکتگیم را...
شهریار کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند پرسید:
ـ سرشکستگی از چی...؟؟؟!!!
میخواره جواب داد:ـ سرشکستگی میخواره بودنم را...
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد.و شهریار کوچولو مات و مبهوت
راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت:ـ این آدم بزرگا
راستی راستی چقدر عجیبند........